اخبار

گفتگویی با تیموتی رکارت کارگردان انیمیشن وارونه

4.42Kviews

انیمیشن کوتاه وارونه

تیم رکارت (Timothy Reckart) که دانشجویی خوشفکر و با استعداد مدرسه ی ملی فیلم و تلویزیون بود برای پروژه ی فارغ التحصیلی خود انیمیشن کوتاه “وارونه” (Head Over Heels) را ساخت که ماههاست گروه های طرفدار استاپ موشن راجع به آن بحث میکنند. این انیمیشن که ملهم از زندگی داستان زندگی زوجی در فصل خزان زندگیشان را روایت میکند که با حالت ناامید و تلخ در کنار هم “ظاهراً زندگی میکنند اما در میدانهای جاذبه ی جداگانه به گونه ای که سقف یکی کف اتاق دیگری است.

این انیمیشن ده دقیقه ای حس تنهایی، وابستگی دو طرف به هم، ابهام حسی و مصالحه را به ما نشان میدهد و جای تعجب نیست که با توجه به تکنیک ساخت عالی و داستان نیشدارش اینقدر معروف شده است. اخیرا نیک پارک که یکی از افراد تاثیرگذار و محبوب در زندگی رکارت است تقدیر خوبی از این فیلم کرده است. این انیمیشن جایزه ی بهترین انیمیشن دانشجویی را هم در فستیوال “انی” دریافت نمود. از دیگر افتخارات این فیلم تا اینجای کار چایزه ی ویژه ی هیات داوران سینانیما و نامزدی اسکار میباشد.

اخیرا درباره ی نحوه ی ساخت این انیمیشن الهام بخش با تیموتی گفتگویی انجام شده است که مشروح آن را در ادامه می خوانید :

از اطلاعاتی که در اختیار دارم اینطور دستگیرم شده که از هاروارد به مدرسه ی ملی فیلم و تلویزیون وارد شده اید. درست است؟

من در هاروارد تاریخ و ادبیات خواندم. البته از قبل رفتن به هاروارد هم میخواستم کارگردانی بخوانم اما نه در دوران لیسانس. به این نتیجه رسیده بودم که زمانی که وارد مدرسه ی فیلمسازی شوید میتوانید فرم را بیاموزید اما محتوا و نحوه ی نقل داستان را نه. بنابراین به هاروارد رفتم تا آن بخش کار را بیاموزم. کار انیمیشن را شروع کردم چون کسی را برای بازی کردن در فیلم پیدا نکردم و فکر کردم به این صورت میتوانم بهرحال فیلمی بسازم. بنابراین کم کم جذب آن شدم. در واقع اولین بار بود که استاپ موشن کار کردم و این کار به نوعی اتفاقی پیش آمد.

آیا این اتفاق در زمان هاروارد بودنتان افتاد یا پیش از آن؟

بله در زمان هاروارد بود. روث لینگفورد که انیماتوری انگلیسی است و در حال حاضر برنامه ی انیمیشنی را اداره میکند زمانی هم در مدرسه ی ملی فیلم و تلویزیون تحصیل کرده بود و به من هم پیشنهاد داد به آنجا بروم. در انتهای تحصیلم در هاروارد مطمئن بودم می خواهم در مدرسه ی ملی تحصیل کنم زیرا ساختار صنعتی بزرگی را که از کادر بزرگی تشکیل شده بود داشت.

انیمیشن وارونه
شما در آردمن هم مدتی تجربه ی کار دارید؟

بله دوبار آنجا بوده ام ، اولین سالی که کار انیمیشن کردم چهار هفته روی “شاون گوسفنده” کار کردم که بسیار جالب بود که تجربه ی بسیار جالبی بود. از زمانی که با کادر آردمن روبرو شدم به والاس وگرومیت فکر میکردم و بنظرم می آمد برای دوره ی انترنی تابستان جای خوبی است. دومین باری که به آردمن رفتم در زمان تحصیل در مدرسه ی ملی بود که تجربه ی بیشتری به عنوان انیماتور کسب کرده بودم و چند هفته ای که در کنار پروژه ی “دزدان دریایی!” بودم توانستم چیزهای بیشتری از قبل بیاموزم.

در واقع نحوه ی ساخت برخی صحنه های استاپ موشن را زمانی که با یکی از کادر آردمن مشغول نهار خوردن بودم از او آموختم. چیز دیگری که برایم دوست داشتنی بود این بود که میتوانستم به کسانی مثل پیتر لورد که قبلاً در چند فستیوال دیده بودمشان بگویم من در کار شما همکاری کرده ام! کادر آردمن با کسانی که در واقع بیش از آنچه به آنها بدهد زمان آنها را میگرفت بسیار خوب رفتار کردند. آنها بسیار خوش برخورد هستند و به استعدادهای جوان اهمیت میدهند.

بنابراین در مدرسه ملی بود که کم کم کارتان به ساخت این فیلم منتهی شد ؟ آیا مراحلی که ذکر کردید سنگ بنای ساخت پروژه ی اخیرتان شد؟

سال اول تمام کار ما تمرین کردن بود.سال دوم درباره ساخت فیلم نهایی بود. در واقع در مدرسه ی ملی همه چیز به نوعی مینیمالیستی است. سال اول ۵ یا ۶ پروژه انجام میدهید و سال دوم کل وقتتان را صرف ساخت فیلم میکنید. این سالی که میگویم شبیه سالهای معمولی دانشگاهی نیست بلکه از ژانویه تا دسامبر را در بر میگیرد. در آخرین ماه سال اول بود که ایده ی فیلم “وارونه” را پرورش دادیم.
 
به عنوان نویسنده ی فیلم آیا ایده ی داستان برای خودتان بود؟

بله، در زمان کار در کارگاه طراحی و تولید بود که ایده ی فیلم به ذهنم آمد و این زمانی بود که ما به نقاشی هایی نگاه میکردیم و سعی میکردیم فضاهایی را با الهام از آنها رسم کنیم. یک نقاشی رامبراند هست که نام آن “فیلسوف در حال تعمق” است و در آن راه پله ای مارپیچی وجود دارد که به نظر میرسد برای کسی است که از سقف می خواهد به پایین بیاید و در عین حال کسی هم که در پایین است میتواند از آن استفاده کند و به بالا برود. بنابراین ایده ی انسان معکوس به ذهنم آمد. در داستان اولیه دو فرد داستان حتی ازدواج هم نکرده بودند اما بعد دیدم زمانی گزندگی کار بیشتر مشخص میشود که داستان را درون ازدواج بگنجانم زیرا در ازدواج زوج باید کنار هم باشند ولی به واسطه ی ساختار داستان از هم جدا افتاده اند.

رامبراند

چه زمانی ایده ی اولیه ی اینکه خودتان فیلمتان را بسازید به فکرتان خطور کرد؟ آیا کسانی هم پیشنهاد کمک به شما کردند؟

در اوایل کار با تهیه کنندگان کارهای دانشجوییمان همکاری میکردیم و تهیه کننده ی من بسیار فعال بود. بنظرم رئوس کار را هم نوشتم ولی در آن موقع کار کارگاهی بسیار سنگین پیش میرفت. زمانی که وارد استوری بورد و کارهای انیمیشن شدم با وجود آنکه کار اصلی را انجام می دادم کمکها و مشاوره های زیادی بمن میرسید بویژه از طرف تهیه کننده ام فودلا. چیزهایی نظیر فوکوس روی کفشها که در اواخر فیلم به آن پرداختم از خلال کارگاه ها آموخته شدند.

نقشه ی کف کار النور کرمونزه

چقدر از جزئیات صحنه از جمله کلکسیونها و لوازمی که به نوعی زندگی مشترک را القا میکنند فکر شما و چقدر فکر دیگران بود ؟ آیا کادر سازنده ایده هایی در این مورد داشتند ؟

بله قطعا ، من در مورد طراحی صحنه بیش از اینکه ایده بدهم مثل فیلتر عمل میکردم. ما طراحی برای تولید داشتیم به نام النور کرمونزه که کف خانه را طراحی نمود. افرادی بودند که بصورت چرخشی و داوطلبانه وارد پروژه میشدند که مجموعاً تعداد آنها به پنجاه نفر رسید. در هر زمان حدود ۱۵ تا ۲۰ نفر بطور همزمان روی قسمتی از کار بصورت مستقل کار می کردند. النور چیزی را از گوگل ایمیج می گرفت و تغییراتی روی آن میداد و بعد میگفت شبیه اینرا بسازید. البته مشکلاتی در مورد وجود برخی مواد داشتیم و نتیجتاً سعی میکردیم تا حد امکان کار را شبیه نقشه پیش ببریم.

در موردی شانس آوردیم که مادر النور در حراجی خیابانی ظروفی چینی پیدا کرد و آنها را در کار استفاده کردیم. چیزهایی هم بود که از ابتدا قصد استفاده از آنها را نداشتیم اما زمانی که در کار از آنها استفاده میکردیم میدیدیم مناسب کارند. مثلاً استفاده از رنگ قهوه ای برای سینک آشپزخانه را پیش بینی نکرده بودیم و زمانی هم که سینک قهوه ای را دیدم فکر کردم مناسب نیست اما بعد در صحنه از نظر زیبایی شناسی جور در آمد و فضا را فضایی قدیمی کرد. اینهاست که وجود یک طراح تولید را سودمند میکند. اگر دست خود من بود تنها به ذهنم میرسید از یک سینک معمولی فلزی استفاده کنم.

انیمیشن کوتاه وارونه
 
برای طراحی و  ساخت عروسکها هم چنین همکاری ای اتفاق افتاد ؟

یک زوج فارغ التحصیل از مدرسه ی ملی به نام ریچارد فلان و النا پومارس برای طراحی کاراکتر کمکم کردند. النا ایده ی اول طراحی کاراکتر را میداد و بعد ریچ مدل آنها را می ساخت. عروسکها از همین مدلها ساخته میشدند. موضوع جالب این بود که کاراکتر زن در ابتدا سیاه پوست بود. تمام زنان جامائیکایی خانواده ام زمانی که مسن شده اند زیبایی خود را حفظ کرده اند. عمه ای پیر داشتم که عروسک اولیه از روی او طراحی شد. اما در زمان کار ساخت تعدادی از دوستان فکر میکردند استفاده از زن سیاه پوست میتواند برداشتی نژادگرایانه داشته باشد. اگر این فیلم انیمیشن نبود کاراکتر فردی معمولی دیده میشد اما در انیمیشن همه چیز میتواند حالتی نمادین بیابد چون کل فیلم هم سرشار از نماد است. این فیلم درباره ی دو نفر است که فارغ از نژاد، دین، طرز تفکر سیاسی یا هرچیز دیگر بهم میرسند.

بهرحال کاراکترها را طراحی کردیم و بعد شرکت آرماتوری در کره آرماتورها را ساخت و آنها را به دانشجویان کم سن و سال کالج هنر بورنموث داد تا به ما برسانند. امروزه خیلی از کارها با سیلیکون انجام می شود اما من اتفاقاً خیلی دنبال چهره های زیبا نیستم و عروسکهای قدیمی را که از فوم قابل ارتجاع ساخته شده اند بسیار دوست دارم. بنابراین عروسکها را به همین صورت ساختیم. البته برای ساخت عروسک به این صورت کار سختی داشتیم زیرا باید مواد شیمیایی را با دمای مناسب میپختیم. بعد از ساخت عروسکها چند مدلساز داوطلب در مدرسه ی ملی کار رنگ آمیزی دقیق عروسکها را به عهده گرفتند.
 
آیا خصوصیات رفتاری زوج و نوع رابطه ی آنها را از دنیای واقعی و کسانی که میشناختید گرفتید یا روابطً آنها صرفا ساخته و پرداخته ی ذهن شماست ؟

شاید. در سطوحی بله. الان که به کار نگاه میکنم چنین حسی دارم اما آن زمان فکر نمیکردم اینطور باشد. آنها مرا یاد پدربزرگ و مادربزرگم می اندازند و مطمئنم تصور اینکه مرد و زن چه رفتاری دارند از خانواده ام نشات گرفته است. پدربزرگم در خانه کارهایی با فلزات میکرد و ابزار آلاتش شبیه ابزار این فیلم بود. عمه ام بالرین بود و مادربزرگم پیانو میزد بنابراین بخشی از خانه هنری بود و بخشی که مربوط به مرد میشد فنی. روابط موجود در انیمیشن از نقاشی رامبراند برداشت شده اما شخصیتهای پدربزرگ و مادربزرگم شبیه کاراکترهای فیلم بود.

انیمیشن وارونه

آیا زوجهایی هم سراغ شما آمده اند که تحت تاثیر فیلم قرار گرفته باشند ؟

بله افرادی بوده اند. یکی از آنها بیشتر تاکید داشت : “بله من هم هیچوقت نفهمیده ام زنم درباره ی چه چیزی صحبت میکند.” اما برای من بیشتر پیام انتهای فیلم مهم است یعنی مهم نیست حق با چه کسی است مهم این است که مشکل حل شود. واکنش برخی طوری بود که انگار بخشی از زندگی خودشان را میبینند و یادشان آمد که در جاهایی برای اینکه ازدواجشان دوام یابد مجبور شده اند غرورشان را زیر پا بگذارند.
 
به بخش فنی برگردیم. چیزی که توجه ما را به خود جلب کرده نحوه ی انجام کار است. به نظر من به جای اینکه کار را کامپوزیت (ترکیبی) بسازید از صحنه ای استفاده کردید که به همان صورت فیلم نهایی وارونه بود.

بله

چه جالب. چگونه کار را به این صورت آغاز کردید ؟

یادم می آید زمانی که کار را شروع کردم فکر میکردم تقریباً ساده باشد. مثلاً میگفتم : “خب تنها کافیست صحنه را بسازیم و بعد آن را بصورت معکوس هم نشان دهیم.” اما استادان مدرسه میگفتند کار به همین سادگیها هم نیست. اصولاً در صحنه های بزرگی مثل این انیمیشن که فاصله ی سقف و کف تقریباً به شصت سانتیمتر می رسد (ما با مقیاس ۶/۱ کار میکردیم) تکه های بزرگی از چوبهای قابل انعطاف و سست وجود دارند که اجازه ی کار را به صورتی که تصورش را میکردیم نمیدهند بنابراین النور صحنه را به صورتی طراحی کرد که هربار که میخواستیم صحنه را برگردانیم باید صحنه را مجدداً از ابتدا میساختیم.

هرچیزی که در فیلم معکوس است لزوماً در حالت واقعی معکوس نبود. یکی از بیاد ماندنی ترین شاتهای فیلم زمانی است که مرد در یخچال را باز کرده است. آن شات برعکس شد تا مرد بنظر بیایید بصورت صحیح ایستاده در حالی که در آن شات مرد بر عکس بود. این یکی از حیله های فیلم بود به این معنا که برای شخصی که بر عکس ایستاده است نیازی نیست کف دیده شود اما بسیار جالب است که برای کاراکتری که روی سقف است کف دیده شود بنابراین نیازی نداشتیم برای کاراکتر اصلی کف داشته باشیم. چون برای نورپردازی وجود سقف در بالای صحنه مشکل ایجاد میکند اما در صورتی که بالای صحنه باز باشد میتوانید دستتان را هم وارد صحنه کنید و اشیاء را راحت تر جابجا نمایید.

بنظرم مشکلترین بخش کار برای ساخت انیمیشنی وارونه این است که جاذبه را معکوس نشان دهید. باید در این مورد بسیار دقت میکردم. انیمیشن استاپ موشن دیگری که آن هم برعکس بود صحنه ی دزدیند الماس توسط والاس در “شلوارهای عوضی” بود که کارگردان آن را معکوس ساخته بود تا انیماتورها راحت تر بتوانند حالت شناوری والاس را نشان دهند اما در انیمیشن ما کار بر عکس بود زیرا باید کاری میکردیم که بنظر بیاید کاراکترها به جای پایین به بالا میافتند و این قسمت سخت کار بود.

آیا بخشی از کار بود که بهتر یا احیانا بدتر از تصور شما از کار در بیاید؟

خب فکر میکنم بخش حسی کار همانی شده که از ابتدا در پی آن بودم. فیلمی درباره ی فداکاری، درباره ی اینکه “آن زن عاشق من است با اینکه اجباری به این کار ندارد”. از این قسمت کار بسیار راضیم اما برای تحقق آن بخشی از ایده ها را تغییر دادیم. زمانی که زن از خانه بیرون می رفت میخواستیم تحرک بیشتری به فیلم بدهیم اما بعد دیدیم نیازی به این کار نیست و بخشی از کار را کات کردیم. به نظرم بخش زیادی از بار فیلم به دوش موسیقی است و موسیقی در بخشهای پایانی کار بود که تصنیف شد (تنها چند ماه پیش از آنکه کار تمام شود). کارهای زیادی را بررسی کردیم اما بنظرم آمد صدای نوستالژیک اسلاید گیتار در کار بهتر خواهد بود. دیدن فیلم با موسیقی بود که حسی را به من داد که از ابتدا راجع به فیلم نداشتم. نکته ی جالب در استاپ موشن این است که کار را شروع میکنید اما نتیجه ی کار گاهی کاملاً با چیزی که فکر میکردید متفاوت میشود.
 
کار بسیار خوب از آب در آمده است. آیا در هیچ فستیوالی برای این فیلم شخصا حضور یافته اید؟

زمانی که من را برای رفتن قانع کنند نمیتوانم نه بگویم بنابراین مثلاً به هیروشیمای ژاپن رفتم زیرا فستیوال آنجا هر دوسال برگزار میشود. همینطور به همراه پدرم به سینانیمای پرتغال رفتم و در آنجا بسیار به او خوش گذشت. رفتن به فستیوالهای آمریکا البته ساده تر است و به چندتا از آنها رفتم. فکر میکنم از هر پنج فستیوال آمریکا در یکی شرکت کردم. خیلی جاها هم بود که تنها فیلمم را فرستادم اما زمانی که امکان سفر را برایم فراهم میکردند بسیار سخت بود با پیشنهاد آنها مخالفت کنم.

استاپ موشن وارونه

آیا مسئولیت فرستادن و معرفی فیلمتان به فستیوالها با خودتان بود یا مدرسه ی ملی هم در این راه کمک میکرد؟

آنها هم کمک میکردند. آنها بودند که فیلم را به فستیوال کن و دیگر فستیوالهای مهم بین المللی معرفی کردند. بخش فستیوالهای آمریکایی را بیشتر خودم به عهده گرفتم اما در این بخش هم کمکهایی از مدرسه دریافت کردم. البته مدرسه به من آزادی داده بود فیلمم را هرکجا که میخواهم بفرستم.

چقدر در مورد دریافت جایزه ی اسکار استرس یا هیجان دارید؟

البته که این فستیوال شانس بزرگی برای هر فیلم محسوب می شود اما رقبای سرسختی هم وجود دارند. موضوع دلپذیر آن است که فیلم خودش معرف خودش است و چون زمان زیادی از انجام کارمان میگذرد و بارها آنرا تماشا کرده ام استرسم کمتر شده است.
 
آیا فکر میکنید نظر منتقدان درمورد فیلم مثبت باشد؟

قطعاً آرزو میکنم اینطور باشد اما انتظار ندارم کاملاً آنطور که فکر میکنم شود. اولین پخش جهانی ما در فستیوال کن بود که اغلب محل نمایش فیلمها و نه انیمیشنهاست و از این نظر شگفت زده شدم. من تنها قصد داشتم فیلمی بسازم که مردم به خاطر بسپارند. بسیار احساس لذت بخشی است که از مدرسه بیرون بیایید و فیلمی موفق در آستین داشته باشید.

بجز آن من تعمداً خواستم کاری کنم که مردم از تماشای آن راضی باشند و احساسات آنها هم بر انگیخته شود. بنظرم اغلب انیمیشنهای کوتاه دنبال نوآوری و استفاده از تکنیک می روند در حالی که من سعی کردم کارم تا حد ممکن انسانی و نه ماشینی از کار در بیاید. به نظرم همین موضوع باعث شده که موفق شویم و جوایز زیادی که برده ایم اغلب جوایز مردمی بوده است که به این مفهوم است که فیلم توانسته در ارائه ی پیامش موفق باشد و حتی در میان مردمی که زیاد هم انیمیشن دوست ندارند توانسته به محبوبیت دست یابد.

آیا در حال حاضر روی پروژه ای کار میکنید که بخواهید در اینجا مطرح نمایید؟ مثلاً کار گروهی یا شخصی؟

خب. ابتدا باید بگویم از اینکه چقدر وقت باید میگذاشتم تا فیلم “وارونه” را در جشنواره ها شرکت دهم شگفت زده شدم. در حال حاضر روی پروژه ی کوتاهی با برخی افراد هاروارد کار میکنم که بر مبنای نوشته های فروید است. در واقع با این کار روش کارم را تغییر داده ام و به اصل خود بازگشته ام. در واقع “وارونه” خارج شدن من از بخش تیره تر کارهایم بوده است. بنابراین برایم جالب خواهد بود بازهم کار استاپ موشنی انجام دهم که بر مبنای کارهای برادران کوای یا کارهایی با تم تیره باشد.

استاپ موشن

بهرحال آیا استاپ موشن مدیوم محبوب شماست ؟

خب من نمیتوانم نقاشی کنم یا با مایا کار کنم (میخندد). من از فیلمهای غیر انیمیشن وارد این حوزه شده ام بنابراین این حوزه از انیمیشن نزدیکترین حوزه به فیلمهای واقعی برای من است و تازه نیاز به یاد گرفتن کار با کنترلهای مختلف برای حرکت دادن عروسکها ندارید بلکه تنها آن را به سادگی با دست حرکت میدهید. شخصیت من کمی از شلوغی فراری است و نتیجتاً کار با بازیگران برای من اندکی دشوار است زیرا میتوانید در صحنه ی استاپ موشن عروسکی را به دلخواه حرکت دهید و کسی هم از دست شما ناراحت نشود. این یکی از دلایلی است که تغییر مدیوم از فیلم به استاپ موشن را برای من بسیار مطلوب میکند.

فیلم نامزد اسکار بهترین انیمیشن کوتاه شده و در این راه رقبایی چون ” آدم و سگ” (مینکیو لی)، “گواکامولهای تازه” (PES)، “طولانی ترین روز پرستاری بچه” (دیوید سیلورمن) و “پیپرمن” (جان کارز) را پیش رو دارد. هشتاد و پنجمین دوره ی جوایز اسکار روز یک شنبه ۲۴ فوریه برگزار خواهد شد.

Leave a Response

− 2 = 1